


در پاییز ۱۳۵۶، فضای دانشگاهی ایران تنها محل آموزش و آزمون نبود؛ به میدان سنجش نسبت قدرت سیاسی با جامعه تبدیل شده بود. گزارشهای روزنامه کیهان در ۱۰ و ۲۲ آذر همان سال از اخراج ۱۰۵ دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد به دلیل حضور در اعتراضات علیه محمدرضا پهلوی خبر میدهد؛ تصمیمی که همزمان با موجی از تجمعات دانشجویی در شهرهای مختلف اتخاذ شد. در همان دوره، اعتراض دانشجویان ایرانی خارج از کشور نیز نسبت به حضور شاه در آمریکا به اخراج هفت دانشجوی ایرانی از دانشگاههای آن کشور انجامید. این همزمانی در داخل و خارج از ایران نشان میداد که موضوع صرفاً یک ناآرامی محدود دانشگاهی نبود، بلکه نشانه شکلگیری بحران اعتماد میان بخشی از جامعه تحصیلکرده و ساختار قدرت سیاسی بود.
در نگاه نخست، اخراج دانشجو میتواند واکنشی اداری برای حفظ نظم تلقی شود. اما اهمیت این رخداد در مقیاس و زمان آن نهفته است. سال ۱۳۵۶ مقطع تشدید نارضایتیهای اجتماعی، گسترش محافل بحث سیاسی و افزایش نقش دانشگاه در گردش ایدهها بود. دانشگاهها در آن دوره نه فقط مراکز علمی، بلکه محل شکلگیری شبکههای ارتباطی و انتقال دیدگاههای انتقادی محسوب میشدند. به همین دلیل واکنش به اعتراض دانشجویی تنها به مهار تجمع محدود نماند و به حذف سازمانیافته افراد از محیط آموزشی انجامید. اخراج گسترده نشان میدهد مسئله اصلی، کنترل فیزیکی تجمع نبود، بلکه مهار تولید فکر و جلوگیری از گسترش مشروعیت اجتماعی اعتراضها تلقی میشد.
پهلوی در برابر اعتراض دانشگاه
دانشگاه به طور طبیعی کارکردی متفاوت از خیابان دارد. خیابان اعتراض را آشکار میکند، اما دانشگاه آن را تفسیر و صورتبندی میکند. اعتراض دانشگاهی معمولاً از هیجان کوتاهمدت عبور کرده و به استدلال، نوشتار و شبکه ارتباطی پایدار تبدیل میشود. از این رو برای هر قدرت سیاسی، مخالفت در محیط دانشگاهی معنایی فراتر از یک تجمع اعتراضی دارد؛ زیرا میتواند به تکوین روایت جایگزین از نظم سیاسی منجر شود. واکنش شدید به حضور دانشجویان در اعتراضات پاییز ۱۳۵۶ را میتوان تلاشی برای جلوگیری از شکلگیری چنین روایتی دانست.
نکته قابل توجه دیگر، گستردگی جغرافیایی اعتراضهاست. همزمانی واکنش در داخل کشور و برخورد با دانشجویان ایرانی در خارج از ایران نشان میدهد مسئله از سطح یک نارضایتی محلی فراتر رفته بود. در واقع، دانشجویان ایرانی خارج از کشور نیز به کنشگران فضای سیاسی تبدیل شده بودند و این امر نشان میداد شکاف میان بخشی از جامعه تحصیلکرده و حکومت محدود به یک محیط دانشگاهی خاص نبود. چنین وضعیتی معمولاً نشانهای از تغییر در سطح ادراک مشروعیت است؛ جایی که اعتراض نه صرفاً مخالفت سیاسی، بلکه نشانه پرسشگری نسبت به بنیانهای نظم موجود میشود.
اعتراض دانشجو، چالش پهلوی
از منظر تاریخی، پیامدهای این نوع برخورد نیز قابل توجه است. حذف اداری افراد از دانشگاه الزاماً به حذف اجتماعی یا فکری آنان منجر نمیشود. برعکس، در بسیاری از موارد، دانشگاه پس از محدود شدن فضای رسمی، به بیرون از محیط آموزشی منتقل میشود؛ به انجمنها، محافل فرهنگی و حتی روابط روزمره اجتماعی. تجربه سالهای بعد نشان داد که آرامش ظاهری دانشگاهها الزاماً نشانه کاهش نارضایتی اجتماعی نبود. اعتراضهایی که امکان بیان در محیط دانشگاهی را از دست دادند، در فضای عمومی جامعه ظهور پیدا کردند و چند ماه بعد در تحولات سال ۱۳۵۷ نمود گستردهتری یافتند.
بنابراین اهمیت اخراج ۱۰۵ دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد تنها در یک تصمیم انضباطی خلاصه نمیشود. این واقعه را میتوان نشانه نحوه مواجهه قدرت سیاسی با نهادهای میانجی جامعه دانست؛ نهادهایی که نقش انتقال مطالبات، نقد و گفتوگو را بر عهده دارند. تجربه تاریخی نشان میدهد دانشگاه بیشتر از آنکه منشأ بحران باشد، آشکارکننده آن است. هنگامی که امکان بیان انتقادی در محیطهای فکری محدود میشود، مسئله از میان نمیرود بلکه به سطوح دیگر جامعه منتقل میشود. به بیان دیگر، برخورد اداری میتواند نظم کوتاهمدت ایجاد کند، اما لزوماً ثبات بلندمدت تولید نمیکند. دانشگاه در چنین شرایطی به دماسنج جامعه شباهت دارد؛ حذف یا خاموش کردن آن، دمای واقعی جامعه را تغییر نمیدهد، بلکه تنها امکان سنجش آن را از میان میبرد.