

.png)
بازار تبریز آنلاین - موسی کاظمزاده : در ۲۶ دی ۱۳۵۷، محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران، همراه با فرح دیبا، همسرش، از فرودگاه مهرآباد تهران برخاست. هواپیما به سوی مصر رفت؛ جایی که انور سادات، رئیسجمهور وقت، با آغوش باز پذیرای آنها شد. این تنها پناهگاه گرم در آغاز تبعید بود. شاه بیمار بود و سرطان لنفاویاش رو به وخامت میرفت، اما آنچه بیش از بیماری جسمش را آزار میداد، احساس تنهایی و خیانت بود.
فرح پهلوی بعدها در گفتوگویی تلخ روایت کرد: «بعد از خروج از کشور، هیچ کجا ما را راه ندادند، حتی کسانی که خیلی ادعای دوستی میکردند.» این جمله، خلاصهای از هجده ماه آوارگی است که از ژانویه ۱۹۷۹ تا ژوئیه ۱۹۸۰ ادامه یافت. شاه که سالها ایران را متحد نزدیک آمریکا و غرب میدانست و سیاستهایش را با منافع آنها همسو کرده بود، اکنون در چشم همان متحدان، مهرهای سوخته به شمار میآمد.
آوارگی هجدهماهه؛ نتیجه سرسپردگی به آمریکا
پس از مصر، خانواده پهلوی به مراکش رفت؛ جایی که شاه حسن دوم برای مدتی کوتاه میزبانی کرد. سپس به جزایر باهاما منتقل شدند؛ اقامتی موقت در جزیرهای دورافتاده که بیشتر به انزوا شبیه بود تا پناه. بعد مکزیک، جایی که اجازه اقامت دادند اما تنها برای مدت محدود. در اکتبر ۱۹۷۹، آمریکا سرانجام اجازه ورود موقت داد؛ نه برای پناهندگی، بلکه برای درمان سرطان شاه در بیمارستان نیویورک. این ورود کوتاه، به قیمت گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران تمام شد. فشار افکار عمومی و دولت ایران، کارتر را وادار کرد تا شاه را بیرون کند.
در دسامبر همان سال، به پاناما رفتند؛ جایی دیگر در آمریکای مرکزی که باز هم اقامت موقت بود. سرانجام، در بهار ۱۹۸۰، انور سادات دوباره درها را گشود و آنها را به مصر بازگرداند. شاه در ۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰ در قاهره درگذشت؛ بدون آنکه آسایشی پایدار بیابد.این سفر پراکنده، بیش از هجده ماه طول کشید و در آن، شاه مملکتی که زمانی قدرت منطقهای داشت، از کشوری به کشور دیگر رانده میشد.
کشورهای غربی که سالها از رژیم او حمایت کرده بودند – با فروش سلاح، حمایت سیاسی و حتی نقش در کودتای ۲۸ مرداد – اکنون درهای خود را بستند. آمریکا که ایران را «ژاندارم خلیج فارس» میخواند، در لحظه بحران، اولویت را به منافع تازه داد: جلوگیری از گسترش بحران گروگانگیری و حفظ تعادل در خاورمیانه.
سرسپردگی آمریکا، آوارگی ابدی
فرح پهلوی در روایت خود بر این نکته تأکید دارد که «نتیجه اعتماد و سرسپردگی به آمریکا این است». این تجربه، نمادی از شکنندگی اتحادهای مبتنی بر منافع است. در سیاست بینالملل، دوستیها اغلب موقتیاند و وقتی باد تغییر کند، حتی نزدیکترین متحدان، پشت میکنند. شاه که کشورش را در اختیار سیاستهای آمریکا گذاشته بود، در پایان راه، تنها ماند.
این داستان، فراتر از یک خانواده، درسی برای هر حاکمی است که قدرت خود را به حمایت خارجی گره بزند. تاریخ نشان میدهد که وابستگی بیش از حد، نه امنیت میآورد و نه دوام. استقلال واقعی، تنها در اتکا به مردم و منافع ملی ممکن است. آوارگی پهلویها، یادآوری تلخی است که قدرت بدون پایه مردمی، مانند ساختمانی بر شن است؛ با اولین طوفان فرو میریزد.
امروز، وقتی به آن هجده ماه نگاه میکنیم، نه تنها تراژدی یک فرد، بلکه هشدار تکرار تاریخ را میبینیم. اعتماد کورکورانه به قدرتهای بزرگ، اغلب به انزوا و خیانت میانجامد. ایران، با همه پیچیدگیهایش، نیاز به راهی دارد که نه به سرسپردگی بیفتد و نه به انزوا. درس پهلویها شاید همین باشد: هیچ دوستی ابدی نیست، مگر آنکه بر پایه عدالت و استقلال بنا شود.