

.webp)
محمدرضا شاه پهلوی، با غرور بیحد و سلطهجویی آشکار، نه تنها ایران را مدرن نکرد، بلکه فاصلهای وحشتناک میان تخت سلطنت و زندگی واقعی مردم ایجاد کرد. او با تجملات شاهانه و نادیده گرفتن نیازهای جامعه، خود را بالاتر از قانون و مردم تصور میکرد و همین خودبزرگبینی، بنیان حکومتش را لرزاند.
محمدرضا شاه پهلوی، دومین و آخرین شاه سلسله پهلوی، از سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ بر ایران حکومت کرد. او تلاش میکرد کشور را مدرن و توسعهیافته کند، اما همزمان شخصیت او و تمرکز بیش از حد بر قدرت، باعث شد فاصلهای بزرگ بین او و مردم ایجاد شود. بسیاری از تصمیمات او ناشی از غرور و اعتماد بیش از حد به خود بود و همین ویژگی، به مرور زمان، نارضایتی عمومی و نهایتاً سقوط سلطنت را رقم زد.
سقوط شاه؛ وقتی غرور ملت را شکست
شاه بعد از تبعید پدرش به سلطنت رسید و برنامههای گستردهای برای توسعه کشور آغاز کرد. او اصلاحاتی مانند اصلاحات ارضی، توسعه آموزش و بهداشت، مشارکت کارگران در سود کارخانهها و دادن حق رأی به زنان در قالب برنامه معروف «انقلاب سفید» اجرا کرد. هدف او مدرن کردن ایران بود، اما این برنامهها اغلب از بالا و بدون مشارکت مردم طراحی میشد و گاهی نتایج مطلوب را به همراه نداشت.
یکی از نقاط ضعف اصلی حکومت شاه، تصمیمگیریهای شخصی و بدون مشورت با کارشناسان بود. او تمایل داشت همه چیز را خودش کنترل کند و کمتر به توصیههای دیگران توجه داشت. این رفتار باعث شد بسیاری از برنامهها بدون بررسی دقیق اجرا شوند و اشتباهات مدیریت به راحتی اصلاح نشوند. نمونههای متعددی از این تصمیمات در تاریخ حکومت او ثبت شده که نشان میدهد غرور و اعتماد بیش از حد به خود، چگونه میتواند روند حکومت را مختل کند.
تجملگرایی شاه نیز بخش مهمی از خودبزرگبینی او بود. کاخهای مجلل، مهمانیهای پرهزینه و سفرهای خارجی پرزرق و برق، تصویری از فرمانروایی برتر به نمایش میگذاشت. در حالی که بسیاری از مردم با فقر و مشکلات روزمره روبهرو بودند، شاه به جای توجه به مشکلات آنها، به تقویت سلطنت و نمایش قدرت ادامه میداد. این رفتار باعث شد مردم بیشتر از او فاصله بگیرند و نارضایتیها افزایش یابد.
خودبزرگبینیای که ایران را تکان داد.
از دیگر ویژگیهای منفی شاه، سرکوب مخالفان و عدم تحمل نقد بود. او نه تنها منتقدان سیاسی را محدود میکرد، بلکه هرگونه انتقاد را تهدیدی برای سلطنت میدانست. تشکیل و فعالیت سازمان اطلاعات و امنیت کشور، معروف به ساواک، نمونهای آشکار از این سرکوبها بود. ساواک با بازداشت، شکنجه و محدود کردن آزادیها، فضای ترس و بیاعتمادی را در جامعه گسترش داد و باعث شد فاصله میان حکومت و مردم روزبهروز بیشتر شود.نارضایتیها در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شدت گرفت و اعتراضها در سراسر کشور ظهور کرد. فساد اداری، فاصله طبقاتی، نبود آزادیهای سیاسی و تمرکز قدرت در دست یک نفر، همه عواملی بودند که باعث شدند مردم و نخبگان نسبت به حکومت شاه احساس بیاعتمادی و خشم کنند. این شرایط در نهایت به انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و پایان سلطنت پهلوی منجر شد.
تاج و توهم شاه
از نگاه سیاسی، خودبزرگبینی شاه در تمرکز قدرت، تضعیف احزاب مستقل و وابستگی به حمایت خارجی برای حفظ سلطنت آشکار بود. این رفتار باعث شد حکومت نتواند با نیازها و خواستههای مردم همگام شود. تاریخ نشان داده که هر حکومتی که صدای مردم را نادیده بگیرد، دیر یا زود با بحران مشروعیت و واکنشهای اجتماعی روبهرو خواهد شد.
با اینکه بسیاری از اصلاحات شاه نتایج مثبت اقتصادی و اجتماعی داشت، اما فقدان آزادیهای سیاسی و تمرکز قدرت مطلقه، بخشی مهم از میراث منفی اوست. تجربه حکومت او نشان میدهد که غرور و خودبزرگبینی رهبران، حتی در کنار قدرت و ثروت، میتواند پایدار نباشد و به سقوط و بحرانهای بزرگ منجر شود.در پایان، دوران حکومت محمدرضا شاه پهلوی به ما یادآوری میکند که قدرت بدون مسئولیتپذیری و توجه به مردم، نمیتواند دوام بیاورد. غرور و خودبزرگبینی رهبران، هرچند ممکن است در ظاهر موفقیت و شکوه ایجاد کند، در نهایت میتواند زمینه سقوط و نارضایتی عمومی را فراهم کند. تاریخ ایران در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ نمونه روشنی از این واقعیت است و نشان میدهد که فاصله گرفتن از مردم و تمرکز قدرت، همیشه خطرناک است.